231. آب بازی
امروز داشتم با فرناز حرف میزدم دیدم صدات نمیاد! اومدم دیدم یادم رفته در حموم رو ببندم رفتی سر سطلش! خلاصه بردم دستات رو بشورم منو زدی عقب که یعنی میخوام آب بازی کنم:) خلاصه هیچی دیگه یه آب بازی توپ کردی و من مجبور شدم از بالا تا پایینت رو هم عوض کنم:) راستی دیروز خونه ی خاله فیروزه بودیم و خوش گذشت :) مرسی خاله فیروزه:* شب هم رفتیم خونه ی مامانی عمه طاهره ی من اونجا بود ... تو میدونی چرا عمه های من انقدر نچسبن؟؟؟ چرا نمیتونم دوستشون داشته باشم؟؟؟ فقط عمه اکرم رو دوست میدارم بقیه شون رو نه! از بس زبونشون تلخه طفلیا:( ...





